آخ داره محرمش میاد...  

به افق محرم نزدیک میشویمبو کن..بوی پیراهن مشکیبوی فریاد یاحسیندیگر نزدیک استفریاد بزنیمای اهل حرم میرو علمدار نیامد...  بوی محرمش میاد... خودمونو اماده کنیم برای ماه اباعبدلله... خودمونو زلال کنیم که وقتی وارد این ماه شدیم پاک باشیم و با عشق گریه کنیم من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم

ادامه مطلب  

مال منه  

یه مدته درگیره چشماتم تا تو نیای وایمیسته ساعتم یه جوره خاصی تو منو میخواستی دوست دارم اینو که روم حساسی عطر تنت رو لباسمه آرامشت تسکینه قلبمه تو که راستی راستی اگه منو خواستی بگو پای عشقم تا کی وایمیستی ماله منه نبینم هیچکسی دورش بیاد آخه دوسش دارم اونو خیلی زیاد اگه بارون بیاد دلم اونو میخواد دوست دارمش خودش میدونه که من میخوامش اگه اون با من بمونه دارم آرامش آخه دوست دارمش چه خوبه دارمش یه جورایی خیالم راحته ماله منی عشمون ثابته حاله قل

ادامه مطلب  

 

 
نشسته ام توی حیاط ، آفتاب صلات ظهر طوری بر سرم میبارد که انگار نه انگار پاییز دارد واپسن روزهای عزیزش را از سر میگذراند. برای من که فرقی ندارد. من خودم را در پستوی چهاردیواری خانه ای که از آن من نیست حبس کرده ام. نمیدانم انارستان های اطراف اینروزها چه شکل و حالی دارند یا کوچه پس کوچه های روستاهای حوالی درخت ها چقدر ممکن است زیبا به بار نشسته ی خرمالوهای ریز و درشت باشند.
تنها همه اش همین کلمات و چهره ی مخطط برگه های روی میز از اعترافات زنی که ه

ادامه مطلب  

 

بدیه روزای شلوغ اینه که نميشه گریه کنی یعنی یه جای خلوت بی مزاحم گیر نمیاد که با خاطراتت واشکات تنها بمونی سرم خیلی درد میکنه از بس تو تاریکی سوار موتور تو این سرما گریه کردم  خدایا دیگه هیچی ازت نمیخام فقط یه جای خلوته بی مزاحم واسه اشک ریختن همین....

ادامه مطلب  

 

 
تلخ ِ .......
تکرارِ پر تکرار این روز های من ...
تلخِ.....
راست میگن ؛ آدم طی گذر زمان بزرگ نميشه .....
آدم یک شبِ بزرگ میشه ِ....یک شب پیرمیشه....مو هاش سفید میشه ....
یک شب برق شیطنت از چشماش کوله بار میبنده و میره که دیگه بر نمی گرده ....
تلخِ ....
دیدن آدم هایی که یروزی تو نردبان بالا رفتنشون بودی ...اما حالا که بالا رفتن و هوا به مغزشون
خطور کرده ...هه "تو را ریز میبینند .....
 
تلخ دیدن ِ مردنِ ،مُرده های زنده!......
 
 
 

ادامه مطلب  

دلنوشته..  

اینکه میدونی ی سری اوضاع احوال عمومی نیس و فقط مختص خوده خودته... خیلی عذاب آوره.. هیییییییییییییی .. نتونی بروز بدی و مجبوری ذره ذره جرعه جرعه نوش جون کنی زهرماری ک دنیا واست تجویز کرده... خدایی خیلی تلخه.. من ک دارم مرتب دردا و غم و غصه هامو میخورم خدا.. پ چرا حالم خوب نميشه ....؟؟؟؟؟؟
 

ادامه مطلب  

طوفان  

در روزهای خوبتان بدانید،بعدا خاطره این روزها شما را دیوانه  میکند... 
اون لحظه هایی ک خونه مامانجون ،شام دور هم جمع میشدیم و چرت و پرت میگفتیم و خاله هی این تو و اون تو میکرد و ما غش میکردیم از خنده  و واسه خرید رفتن دسته جمعی و فرداش خونه خاله رفتن برنامه میچیدیم،و فک میکردیم بهتر ازین نميشه،باید میفهمیدم همه اینا ارامش قبل طوفانه....
وقتی زیادی داره خوش میگذره،باید شک کنم ک ی خبریه...!

ادامه مطلب  

یلدای خود را چگونه گذرانده اید؟  

bahare E:موضوع انشاء:یلداى خود را چگونه گذراندید؟
با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم
دیشب یلدا به ما خیلى خوش گذشت .دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم ،فال هم گرفتیم. البته پدرم میگفت شایعه شده كه هندوانه ها را یه كسایى ارزون خریدن و انبار كردن كه گرون بفروشن،به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادى مبارزه كنم.مادرم هم گفت: خوب كارى كردى و به من گفت عكس یك هندوانه بكش بگذاریم تو سفره یلدا، منم كشیدم خوشگل شد. مامان گفت: تو روزنامه خ

ادامه مطلب  

یکی بود که دیگه نیست  

کنار سالن ایستاده بودم تا مهندس بیاد و زود! برگردیم شهر.از اتاق ثبت نام اومد بیرون و منو دید. فک کرد من مهندسم.خیلی فرز! دوید جلو و گفت:_ شما باید امضا کنید؟گفتم: نه. مهندس الان میاد.ناخودآگاه چشمم افتاد به پاهاش. دمپایی پاش بود.سریع چادرش رو گرفت جلوتر که دمپایی هاش پیدا نشه.از فقر هیچ چی کم نداشتن. ولی این همه عزت؟!یخ کردم. از خودم خجالت کشیدم. آخه این چه کاری بود؟!به خودم گفتم: اومدی دو دقیقه کمک کنی، یا صد سال «خجالتشون» بدی؟!ما را چه به این ادا

ادامه مطلب  

 

امروز دوست داشتم میومدم از پشت بغلت میکردم . دستامو مینداختم دور اون بدن لطیفت ، هی از پشت سرتو میبوسیدم ، موهاتو بو میکردم . 
تو ازم  میپرسیدی تورج واقعا منو دوست داری ؟
منم میگفتم ، آره واقعا واقعا .
بعد تو میپرسیدی یعنی هیچوقت از من خسته نمیشی؟
بعد منم میگفتم ، آدم برای عشقش هیچوقت خسته نميشه . اگرم بشه اون خستگی شیرینه و دلچسب . وقتی خستگیای منو خودت از بین میبری ، اگرم منو خسته کنی ، فقط 10 ثانیه نگاه کردن تو چشمات ، گرفتن دستت ، یا خندیدنت ،

ادامه مطلب  

من میتونم  

شما سریال اسپارتاکوس رو دیدی؟
خاستم بگم اگه ندیدی تایمی که قرار بوده حروم کنی رو سیو کردی ! سریال حول پورن میچرخه! گول اسمشو نخورین.
-------------------------------------------------------------------
+ میگن اگه میخای تو کاری موفق شی مدام باید این ذکر رو بگی: من میتونم. من میتونم حاجی، حتی فکر کردن به نقطه ی مقابل "من میتونم" میتونه نتیجه ی تاسف باری داشته باشه.
پس من میتونم. این یدونه رو میتونم.. تلاشمم میکنم تا کون قوانین افرینش رو بذارم.. خب تموم
تو پرانتزشم اینه: تموم سختیا

ادامه مطلب  

 

چرا یه گوشه دپرس طوری میشینم و با بقیه گرم نمیگیرم چرا انقدر با همه گرم میگیرم و یه گوشه دپرس طوری نمیشینم چرا واسه اشنا خوب بلبل زبونی میکنم چرا واسه ی غریبه لال مونی میگیرم چرا اهنگ شاد گوش میکنم مگه عزادارٍ رفتنش نیستم چرا اهنگ غمگین گوش میدم مگه عروسی دختر همسایه نیست چرا همش تلگرام رفت و امد میکنم چرا انقدر عکس پروف عوض میکنم چرا انقدر عکس پروف میزنم چرا اصلا عکس پروف نمیزنم چرا لست سین ریسنتلیم چرا چندوخته انلاین نیستم چرا همش انلا

ادامه مطلب  

 

دیگه هیچ وقت هیشکیو تودلم راه نمیدم غیر از امیر جونم حتی رحیمم از دلم رفته اون دیروز توشب نشینی حرفایی تو خونه دوستش زد که من خراب شدم یعنی هیچ شدم واینطوری شد که اونی که دیوانه وار عاشقش بودم هم ازم فاصله گرفت همون کسی که اون حرفارو میزد ودلمو می برد گفت که عشق تاریخ دارد باشه قبول کردم تاریخ دارد اما مثل همیشه نتونستم بگم پس چرا حالا که کار از گذشته پی بردی من نمیتونم خودمو ببخشم باورم نميشه تواین سن فریب خوردم لعنت بر هرچی سادگی ونیرنگ رحی

ادامه مطلب  

کسی که خواب باشه رو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودش رو به خواب زده هرگز نمیشه بیدار کرد!  

گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید. طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرهااون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره. گفتند: امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم اگه بیدار باشه معلوم میشه.مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو بخواب زد. اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.گفتند پس خوابه طلاها رو بزاریم زیر جعبه مهرهای ن

ادامه مطلب  

کسی که خواب باشه رو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودش رو به خواب زده هرگز نمیشه بیدار کرد!  

Abji Maryam:گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید. طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرهااون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره. گفتند: امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم اگه بیدار باشه معلوم میشه.مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو بخواب زد. اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.گفتند پس خوابه طلاها رو بزاریم زیر جعبه مه

ادامه مطلب  

کنارم بنشین  

خواستم لج کنمبهونه بگیرم و غر بزنم، خواستم از تموم دنیا ایراد بگیرممی خواستم یه جوری این دلتنگی بی صاحب رو حالیت کنمآدم دلتنگ خیلی بی پناه میشهمثل منمثل خود تومن فقط خواستم بگم دلتنگی یه بغضی داره که هرکار هم کنی از بین نمیرهلعنتی تا نیای و نشینی جلومحال دلم خوب نميشه...باید بیایباید باشیباید بمونیباور کن دلتنگی می تونه آدم رو پیر کنهاونقد قوی که تو فکرش رو هم نمی کنیحالا برای رفعشبیا و کنارم بشین...!!
فائزه شبانی

ادامه مطلب  

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه  

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
 
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛_آقا این بسته نون چند؟فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:نميشه کمتر حساب کنی؟!!توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛_نه، نميشه!!دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!درونم چیزی فروریخت..

ادامه مطلب  

مرز بین شرک وایمان  

راستش خسته شدم،کلافه ام،هرچی دعا وراز ونیاز می کنم
خواسته ام اجابت نميشه.
هردفعه هم یه شوک یا اخبار بد میرسه.
آخرین شوک چند روز پیش بود که روی سیستم عصبیم اثر گذاشته
واز سمت راست کمروپای راست شل شدم.
به خدا گفتم من بدم با خودم لج کردم دیگه بعد نماز وموقع اذان دعا نمی کنم.
بعدا نوشت: از خدا خواستم منو ببخشد استغفار کردم ودوباره دعاهامواز سر گرفتم.

ادامه مطلب  

راهکار چیه؟  

بزرگترین حسرت زلاتان این بود که کاش میتونست با همین سطح مهارت و دانش برگرده عقب! تو آخرین مصاحبش گفته. دقیقا دقیقا دقیقا مثل بزرگترین حسرت من.
ولی چرا؟ نه منظورم این نیست که چرا. چراش که معلومه
باید چکار کرد که فردا حسرت دیروز رو نخورد؟ یا دوسال بعد به امروزت فکر نکنی؟
آدم فقط در یه صورت حسرت میسوزنتش اونم وقتی که دست خودش بوده و انجام نداده.
من ولی هرچی فکر میکنم میبینم دست خودم نبوده همین آرومم میکنه. خب حالا الان چیکار میتونم بکنم که بعدا حس

ادامه مطلب  

فرصت کم ، خرده مجالی دارم  

 
این همه دوست ِ آمریکایی دارم
ساکن ِ تگزاس و هاوایی دارم
واشنگتن و ال-ای و یا ؛ میامی
صاحب ِکار ؛ باشغل عالی دارم
هر یکیشون ساکن ِ خونه ای شیک
دارا و توپ ! با وضع مالی دارم
وقتی میگم توو لاتاری چی بگم؟
میگن :
- نگی که قصد ِ یاری دارم ؟؟؟
- تکیه به زانو هات بکن همیشه !
روو شونه هات ؛ بار زیادی  دارم؟
خدا رو شکر نون رو هنوز میشه خورد
بی ام و نه ؛ فرغون ِ باری دارم
دلبر ِ خوش زبون ؛ رسید تا به من
دیدم چو مار؛ خوش خط و خالی دارم
توو غربتم ؛ اگه برم همینه

ادامه مطلب  

-100 ، +10 !!!  

ده روز دیگه
وای خدا
چقد دلم تنگ شده برا همه چی!!!
(برعکس بعضیا...که دلشون واسه همه تنگ نشده!خخخخخخخخ)
بین همه ی این دلتنگیا...
خیلی خیلی کوچولو شده دلم برا یه سریا
که خب خیلی فرق دارن با بقیه...
100 روووووزه که ندیدمشوووووون!!! دقیقن 100 روز
دوست جونیاااااااااااام
یه نفرم هس
که قراره نباشه پیشمون امسال
ولی به قول خودش حالا حالا ها ول کن نیس مارو
دلم واست تنگ میشه دوست جونیم...
جات خالی می مونه همیشه
امسال تکرار سه سال پیشه...
که نمیدونم باید خوشحال باشم

ادامه مطلب  

Burnt dream  

امروز داشتم تو اینستا پیج مرجان و مژده میدیدم... 
و بعدش ی چرا؟؟؟؟ بزرگ تو سرم شکل گرفت... 
واقعا چرا؟
ماها همه با هم بودیم ک،از مهد کودک،تو مهد ک همه عین هم بودیم،اون موقع خونه ماهم مث اونا بالاشهر بود،پس ازین نظر ک فرقی نداشتیم،بحث نمره و درسم نبود ک بگم اونا بهتر بودن....
فقط مرجان ۲تا خواهر بزرگتر داشت و مژده دختر خالش ک طبقه پایین بودن...
و من ک همیشه تنها بودم!
دبستان معراج...
باز هممون باهم بودیم...
خدایی از نظر هوش و نمره و درس هممون عین هم بو

ادامه مطلب  

خاطرات من سنه 48  

مهرماه سنه1349 روزاول ورود به دبستان ، حوض پر ازآب وسط باغچه مدرسه خودنمایی میکردحیاط ابپاشی شده اجر های فرشی خیس وجاروب زده بوی نم کاهگل هوش از سرآدم می برد بچه ها یی. که کلاس. بالاتر بودندآشناتراز ما بودند. ما ها که روز اول بودپا تومدرسه گذاشته بودیم غریب بودیم وچشم گریان پجه های بودند که معلوم بود اولین روز هست که اصلاکفش پا کرده اند. همه مدرسه داشت مانند فیلمی. جلو جشم می‌گذشت اون خمره سفالی آب که روی چهارپایه چوبی قرارداشت ،دیوارهای کاهگ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1