سوسک  

دیشب یهو ازخواب بیدار شدم 
دیدم گوشه اتاق یه چیز کوچیکی داره میاد سمتم
چشامو نیمه باز کردم دیدم سوسکه
یکم با همون چشمای نیمه باز روش زوم کردم
دیدم خوبه از اون معمولیاست(بال نداشت)
یه باد سردی فرستادم طرفش راهشو کج کرد رفت...
شانس اورد حال نداشتم -_-
 
 

ادامه مطلب  

 

حوادث تروریستی و مذبوحانه دیروز تهران که توسط عناصر کوردل تکفیری داعش  به وقوع پیوست و موجبات شهادت و زخمی شدن عده ای از هم میهنان بی گناه در تهران گردید ان را به شدت محکوم کرده وبه انان اعلام می داریم این حوادث  کور جاهلانه عصر جاهلیت مدرن هیچ سستی و تزلزلزل  در ملت ایران پدید نخواهد اورد و تا ریشه کنی تمام قد کفر و جنایت ضاله گان فریب خورده  صهیونیسم و امپریالیسم بین الملل از پای نخواهیم نشست ( جمعی از جوانان انقلابی و مومن خواجه اباد میهن

ادامه مطلب  

بوی نسیمی از فردا می اید ....  

فردا...همان فردایی که دیروز پس فردا بود و دو روز دیگر دیروز است .همان فردایی که برای این که فردا شود مدت زیادی صبر کردم...عجب قدرتی دارد این فردا... فردا برایم روز دیدار دوباره است و دل توی دلم نیست تا این فردا بیاید و تمام شود و شاید هم می خواهم که بیاید و تمام نشود ...
نمی دانم چه اتفاقی قرار است بیفتد و نمی خواهم هم بدانم.حال کودکی را دارم که به هوا پرتاب شده و می داند پدرش میگیردش و در نهایت زمین نمی خورد،انچنان که در هوا معلقم و استرس دارم میدانم

ادامه مطلب  

- 31 -  

دیروز صب رفتیم خونه خالم شیمیمو به امید اینکه اونجا بخونم برداشتم تو راه خالم زنگ زد گف برقا رفته رسیدید زنگ بزنید گفتم باشه وقتی رسیدیم زنگ زدم پسر خالم اومد درو باز کرد سگ خالم اینا یه نگاه کرد رفت قایم شد رفتیم سمتش دید اشناییم بدو بدو اومد سمتمون دمشو تکون میداد میپرید بالا پایین :/ یکم باهاش بازی کردم رفتم تو خونه دیدم برقا اومده لباسامو عوض کردم نشستیم با خالم حرف زدیم گفتم میخوام برم ازمونای قلم چی(خالم کنکوریه) گفت قلم چی برای چی؟اصلا

ادامه مطلب  

157  

امروز وقتی بابا ر ُ رسوندم محل ِ کازش ، از خیابون داشتم میومدم که یهو ی ماشینه از کوچه در اومد منم گفتم
وایمیسه ولی وقتی من رد شدم دیدم ب ماشین برخورد کرد ،پیاده شدم راننده ِ پرووو میگه چیزی نشده
میگم چی چی و هیچی نشده چرا یهویی میای از کوچه بیرون میگه من ندیدم
بعد میگه چیزی نشده فقط رنگش رفته گفتم الان بابام منو دعوا میکنه
میگه میخوای زنگ بزنم افسر بیاد منم هیچی نگفتم و سریع رفتم پیش بابام ، بابام میگه چرا ب من زنگ نزدی بیام
منم گفتم خب گفت چیز

ادامه مطلب  

حرف مفت  

همونطوری که حدس میزدم آقا فرهاد زحمت کشیدن و تا جایی که در توانش بوده پشت بنده حرف زده ....
باز خدا رو شکر حداقل رضا هست که اگه خبری چیزی بشه سریع آماره همه چیو بهم بده ....
به فرهاد زنگ زدم و گفتم میخوام ببینمت ....
وقتی با ام وی ام سفید رنگش جلوی پام ترمز کرد اول یکم مکث کردم .....
خدایا دعوا کنم ؟
عادی صحبت کنم ؟
نه .... دعوا میکنم 
رفتم سوار شدم .... یه سلام خشک و خالی کردم ( دست هم ندادم  )
فرهاد که انگار یکم جا خورده بود کت اسپرت گرون قیمتش رو در اورد پرت

ادامه مطلب  

در پس دست های لرزانش ....  

دلگرمی واژه ی عظیمیست... 
توی خونشون بودم ... خسته ... با فکری درگیر ... نگاهم گاهی با نگاهش قاطی میشد و سریع سرمو میچرخوندم یا لبخند میزدم ... اینقدر خسته بودم که گاهی تو همون حالت نشسته خوابم میبرد ... صدا میومد ... صدا صدا ... حرف بحث های سیاسی و خانوادگی یکی بود همش میگفت مشکل اصلی من خانوادمه ... خواهرمه ... حوصلش سر میره ظرفو میشکونه تو شکم من ... یکی دیگه از اونطرف داد میزد که مگه مملکته ... یکی داشت جک تعریف میکرد و یه عده ی کثیری هم سرشون تو اون ماسماسک

ادامه مطلب  

- 26 -  

دیروز وقت نشد پست بذارم -_- صب که بلند شدم تو رخت خواب داشتم به ۲ سال دیگه فکر میکردم! ۲ سال دیگه ای که میخوامش منتظرشمو براش لحظه شماری میکنم :/ چون خیلی برام با ارزشه :) براش برنامه ها دارم! بعد از اینکه فکرام تموم شد نشستم رو تخت زل زدم به کمد دیواری که رو به روم بود :/ یکم که حالم اومد سر جاش بلند شدم دست و صورتمو شستم اومدم نشستم یکم صبونه خوردم -_- بعدشم رفتم سراغ گوشیم دیدم هیچ خبری نیست گذاشتمش سر جاش رفتم حموم لباسامو شستمو یه دوش گرفتم اومدم

ادامه مطلب  

قانون سرنوشت  

وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم!...
 
وقتی کسی از صمیم قلبش صادقانه دوستمان دارد
 
 در برابرش مسئولیم...
 
در برابر اشکهایش..
 
شکستن غرورش..
 
لحظه های شکستش در تنهایی
 
 و لحظه های بی قرارییش...
 
و اگر یادمان برود.....!!
 
در جایی دیگر
 
 سرنوشت یادمان خواهد اورد..
 
و این بار ما خود فراموش خواهیم شد...
 
و این قانون زندگیست

ادامه مطلب  

- 25 -  

خب خب اینم از اخرین امتحان دفاعی عمرم وقتی رسیدم خونه افتادم به جون کتابم [کلیک] خیلیییی خوشحالم اخیش راحت شدم ♡_♡ بعد امتحان با سحر نشستیم زرتو زورت عکس گرفتیم تا نگین و زهرا بیان اونا همیشه دیر میان -_- بعدش که اومدن رفتیم پارک اونجام همش عکس گرفتیم یکم سر به سر هم گذاشتیم نگین و زهرام دعوا میکردن منو سحر میخندیدیم D: خوب بود خوش گذشت بعد امتحان ولی بعدش دیدم ۳ تا از هم کلاسیام که ازشون بدم میاد اومدن نشستن کنار ما یکم حرف اینا زدن بعد دیدیم ی

ادامه مطلب  

فیه شفاء للناس !  

من یه قانون برای خودم دارم، قانونی که خودم از روی یک کتاب قطور آزمون جامع پیداش کردم. داشتم برای امتحان علوم پایه تست می زدم که رسیدم به یه تست از درس فیزیک پزشکی . در اون تست از کوارتز سال شده بود. متن اون سوال رو دقیقا یادم نیست اما در پاسخ نامه نوشته بود: اگر به کوارتز برق بدهیم تبدیل به انرژی مکانیکی می کند و اگر انرژی مکانیکی بدهد تبدیل به برق می کند. من این پیش ذهنیت همیشه از کوچکی و کودکی در ذهن م بود که از هر دستی بدی از همون دست می گیری. یا

ادامه مطلب  

قسمت سیزدهم رمان گیتا  

عقربه ساعت روی 2 بود.یعنی خاک برسر جوگیرم کنن هی جوگیرجوگیر زیاد لوس نشدم حالا فردا مجبوریم با اتوبوس بریم رودبار بدون هیچ سروصدایی نهایت آپشنی که داریم هندسفری باید نق نق بچه ی مماغوی کناری و گرمای هوا و اینا رو تحمل کنیم....
با صدای زنگ گوشیم پریدم هوا
مهسا بود.
-ها مریض روانی
مهسا-درد روانی سوئیچو گرفتی؟
-ای کوفت از ساعت10 دارم توضیح میدم ننننننعععععع ندااااااد
مهساا- کوفت به شکمت عربده نزن چشتو کور کرد نداد
-مالیخولیا اگه ایجوره فردا از همه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1