داستان کوتاه: اکسیژن خیالی  

مردی شبی را در خانه ای روستایی می‌گذراند. پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید.صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است...!او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود...!!

ادامه مطلب  

 

چه کسی گفته که یلدا مرگ است؟
مرگ تاریکی و ظلمت آری/
مرگ دلسردی و غربت آری/
توخودت خورشیدی و خودت گرما بخش/
ودلت پنجره ای رو به نگاه من عاشق بسته/
باز کن پنجره را تا ببینی که سحرگاه تو در قلب من است/
خانه ای امن و پر از آرامش/
سهم خود را به کسی وام نده/
که حریصند همه /

ادامه مطلب  

سقوط پیرزن‌ها  

 پیرزنی به دلیل كنجكاوی بیش از حد از پنجره بیرون غلتید، سقوط كرد و كشته شد. 
از پنجره پیرزن دیگری سرك كشید و شروع كرد به تماشای پیرزن مرده، اما به دلیل كنجكاوی بیش از حد، او نیز به بیرون غلتید، سقوط كرد و كشته شد. بعد پیرزن سوم از پنجره بیرون غلتید، بعد پیرزن چهارم و پنجم. اما وقتی پیرزن ششم هم از پنجره سقوط كرد، من از تماشای آن‌ها خسته شدم و به بازار مالتسفسكی رفتم؛ جایی كه می‌‌گویند یك شال بافته را به مرد كوری هدیه داده‌اند.
1937 
اثر دانییل

ادامه مطلب  

به یاد رنگ شیری و آبی اُتاقکم  

نشسته بودم توی پارک کوچک رو به روی مغازه ی سعادت. جایی که از پنجره ی خانه مان دید داشت. از پنجره ی اتاق بابا و هال. مادرم رفته بود داخل مغازه تا خرید های چند روز آینده را انجام دهد. از لای شاخه ی درخت ها زل زده بودم به خانه. صرف نظر از بابا، که حالا پنجره ی اتاقش دقیقا روبه رویم بود، خیلی دلتنگ خانه شده ام. دلتنگ اتاقم و تمامی وسایلی که با عشق برایش خریده بودیم. دلم حتی برای ماشین لباسشویی هم تنگ شده است.15روز بود که به آن قسمت از محله ی کوچکمان سر نز

ادامه مطلب  

عبور مسيح ...  

امروز معجزه كوچكی اتفاق افتاد.آخ نفس های راحت.زندگی روزمره.بالهای بی زنجیر.امشب دوباره شب خوده شب بود.من؛همون من واقعی.بی غصه.آروم.دلخوش.راستی تو اصلا یادت هست آخرین باری كه شاد دیده باشی منو؟شادی ای كه نه فقط خندیدن باشه.از اون خوشحالی ها كه دل میخنده جای لب ها.شاملو راست گفته"خنده لب خاك و گله.خنده اصلی به دله"امشب دلم میخنده.پنجره رو آخرشب باز میكنم.هوا صافه.چندتا ستاره هست.درختا برگهاشون ریخته و تو خودشون مچاله شدن.بی روح و خشك و نزار.هوا

ادامه مطلب  

انتظار تلخ  

=======================================نغمه عشق تو در هرغزلم پیچیدهماه از روشنی طلعت تو تابیده
رفته ای باز ، پس از تو دل من می گیردحرف ناگفته بجا مانده ، دلم رنجیده
اینهمه شعر و غزل نذر نگاهت کردمچه کسی عشق مرا از دل تو دزدیده
اگرآغوش تو را لمس کنم امشب همعشق در معبد آغوش تو آرامیده
نكشم دست ز عشق تو و من میدانم از نگاه نگرانم ، دل تو لرزیده
میرود اوج ، تبم تا تو كنی آرام اش شعله ی سركش تو در تن من پیچیده
بغض هر پنجره پر شد ز خیال دل تودل ترک خورد و نشان داد که باز

ادامه مطلب  

باران عشق................  

باران عشق


پشت پنجره ایستاده بودم و به باریدن باران نگاه میکردم
قطره های باران پست سر یکدیگر به شیشه پنجره میکوبید
ناگهان به یاد خاطراتمان افتادم که عاشق باران بودی، عاشق بوی خاک بودی
وقتی باران می بارید دستهایمان را در هم می فشردیم و زیر باران قدم میزدیم
و از اینکه قطره های باران به صورتت میخورد لذت میبردی
وقتی خیس خیس میشدی تو را در آغوشم می گرفتم تا با گرمای
تنم، تن خیس و سردت را گرم کنم ...
میگفتی وقتی گرمای تنت را حس میکنم دیگر هیچ سرمای

ادامه مطلب  

280  

 
 اینو باید یاد بگیرم که هیچ وقت نباید جلوی کسی  و وقتی کاری میکنه  و من دوست ندارم بگیرم !
چون درو ببندم روش از پنجره میره پنجره رو ببندم روش یه درز پیدا میکنه تا بره و بازم بتونه همون کارو
بکنه !شاید از روی لج بازی باشه کارش یا بی ارزشیم ولی بعد دفعه اول،دوم و سوم ،دیگه اهمیتی
نداره،شاید ناراحت بشم ولی نباید به رو بیارم  
میدونید مث این میمونه که یه دانشجویی یه بار یه درسی و بیافته و برا بار دوم باز استاد نمره نده و
بندازش خب استاد گران قدر

ادامه مطلب  

پنجره قسمت اول  

خسته از کار خانه بود و بی حوصله از روزگار. او به تنهایی عادت داشت ولی این روزها تنهایی واقعا آزار دهنده بود.از مغازه بیرون آمد و به سمت کوچه راه افتاد. خانمهای همسایه چند قدم آن طرف تر هنوز مشغول صحبت و خوش و بش یا احتمالا غیبت بودند.میخواست از کنارشان رد شود که اتفاقی از یکی از آنها شنید که به دیگری میگفت: باز این کلانتر محل داره از پشت شیشه ما رو دید میزنه. دیگری با شنیدن این جمله سرش را برگرداند و به پنجره ی ساختمان نگاه کرد.مرد از حرکت ایستاد.

ادامه مطلب  

دلتنگی  

 
دلتنگی همدم دل شده است
دلتنگی گنگ هست با معنی فاصله
نمی فهمد
نمی فهمد که تمام پنجره های دنیا را ، پرنده نیست
شاید ،
پرنده ای پر نزد
اما
می نویسم برای تو با دل تنگم
برای لحظاتی که مقابل پنجره آمدی از سر دلتنگی
و برای آن لحظه ای که قاصدک را بوسیده و به پرواز در آوردی
من مینویسم برا تو از سر دلتنگی
تا بدانی مرهم دل من تنها تویی ، تو
 

ادامه مطلب  

سوژه  

سوژه
 
 
نام شفایافته: علی مرادی
 
بلند بود و چهارشانه. اگرچه پیر بود و بیمار، ولی همچنان سرپا بود و پرهیبت. نگاه نافذش به روبرو و به ضریحِ پنجره فولاد خیره بود و آرام و بی صدا می گریست. انگار در دلش با کسی حرف می زد. با امام(ع)؟ یا خدا؟ شاید هم با خودش.

ادامه مطلب  

با تو دلم ...  

محمد! 
امشب باید در کنار تو میبودم ! اغوش تو ارامشمه ! 
محمد! من از کی معین زد گوش میکردم !؟ تو از کی در من مقیم شدی؟
محمد! باید کنار تو باشم ! من باز دلم یاد تو را کرد ! برای تنهایی ِ هر 
دو تا مون ! 
باید کنار تو باشم بذای شادی ِ هردوتامون ! پنجره را باز کنی! 
یک ذره لبخند بزن ! با تو دلم ....

ادامه مطلب  

در را باز کن  

دَر را باز کن "دی" جان ما اهالی سرزمینِ سِپردنیم یاران قدیمیِ باد و پنجره از جاده‌ی طولانی پاییز آمده‌ایم از پُل معلقِ جمعه‌هایِ فراق از خلسه‌ی سرخِ سه‌شنبه‌های سرد از جشن بی‌میهمانِ شنبه‌های مهر و آذر خسته ایم در را باز کن و ما را تحویل بگیر ما از دوستان نزدیکِ بَهمنیم تا رسیدنش، با تو هم‌حرف و هم‌برفیم ما آدم هیچ فصلی نیستیم دَر را باز کن... 

ادامه مطلب  

آزاد کرده است و گرفتار کرده است...  

بسم الله
کبوترها، رهاییِ سردشان را رها کردند و آمدند کنجِ اسارتِ گرم ما. کاش می شد همه ی گرما را دو دستی بدهم بهشان و در ازایش دو بالشان را بگیرم. بعد پرواز کنم و خودم را آن قدر بکوبم به پنجره های بسته تا یکی دلش بسوزد و پنجره را باز کند...

***
یادتان هست؟ آمدم وسط همین بلاگ نوشتم که می خواهم چند ماه ننویسم؟ نوشتم که می خواهم غیب شوم و غیبت کنم مثل تمام پنج ماهِ سالِ گذشته؟ یادتان هست به یک هفته نکشیده آمدم و دوباره نوشتم؟ نوشتم و خیلی نوشتم؟می دان

ادامه مطلب  

صد و نود و هفتمین نامه  

لئوی عزیز
به روزهای طاقت فرسا و پراسترس امتحان ها نزدیک میشوم.قرنطینه میشوم لابه لای این حجم از مسائل حل شدنی و حل نشدنی.میدانم که اگر بخواهم واقعا درس بخوانم این درس ها برایم کاری ندارد اما من، سربه هوا تر از این حرف ها هستم که تمام فکرم را بگذارم روی درس ها و جزوه ها!من تا وقتی که یک آسمان خیلی بزرگ، شب ها از پنجره اتاقم معلوم است ،نمیتوانم تمرکزم را بگذارم روی حواشی زندگی.گاهی با خودم میگویم با وجود تمام این چیزهای جذاب و هیجان انگیز که در ز

ادامه مطلب  

مردی از جنس شرافت  

مردی از جنس شرافت
 
 
 نام شفایافته: شرافت
اهل: رشت
نوع بیماری: سرطان
 
 
باران مهتاب بر دشت شب می‌چکید. خیابان، سرد و ساکت و بی‌رهگذر، در بستر شبِ شهر زمستانی، آرمیده بود و گاه که غرش خمیازه مانند عبور اتومبیلی سکوت و خلوت خیابان را می‌شکست و خواب آرام‌َش را به هم می‌زد، شرافت سری بالا می‌کرد و نگاه خسته‌اش را به خیابان می‌داد و باز دوباره به‌کارش مشغول می‌شد. در آن نیمه شب زمستانی و سرد، تمامی پنجره‌های شهر خاموش بودند، بجز پنجره مغاز

ادامه مطلب  

باز جمعه  

سی سالگی به بعد که عاشق میشی دیگر اسمش را نمی نویسی کف دستت و دورش قلب بکشی یا عکسش را بگذاری لای کتاب درسی ات و هی نگاهش کنی سی سالگی به بعد که عاشق بشی یک عصر جمعه ی زمستانی یک لیوان چای می ریزی می نشینی پشت پنجره و تمام شهر را در بارانی که نمی بارد با خیالش قدم می زنی ...
و این قصه تکرا ری جمعه های منه
صبح سلام صبح خیر گفتیم و دیگه تا شب از هم بی خبر موندیم
انگار هردو حوصله همو نداشتیم
شب هم  با گلایه چند پیام  دادیم و با شب به خیر خوابیدیم
 
 

ادامه مطلب  

پنجره قسمت آخر  

پله ها را سنگین ولی به سرعت بالا رفت و کلید را در قفل چرخاند و به محض وارد شدن با خشم به همسرش که گوشه ی پنجره روی تختش نشسته بود نگاه کرد و گفت:صد مرتبه گفتم از پشت اون بی صاحاب مردم و دید نزن زن!!! همین کم مونده بود این بیکار الدوله ها وصله هم بهمون بچسبونن.اینجا مثل اون محل نیست. اینجا کسی نمیشناستت. امروز آب شدم از خجالت حرفهاشون. پشت اون پنجره می ایستی فکر نمیکنی از اون بیرون معلومی مردم چیا فکر میکنند در موردت؟؟!!سی سال تو اون محل با آبرو زندگ

ادامه مطلب  

ماه عشق  

======================رمضان آمده و عاشقی آغاز شده اشک سجاده ی من ، با تو ، پر از راز شده
ربنایم همه سرشار شد از خاطره هابا شكر خند لبان تو ، پر از ناز شده
باز از باده ی عشق تو وضو ساخته امشهر از مستی چشم تو ، غزلساز شده
تار زلفان تو و نغمه ی بی تابی من با مناجات سحر ، گوشه ی شهناز شده
لرزش باد و هوسبازی آن شاخه بید صحبت پنجره ای که پر از ایجاز شده
باز از اشک من و بغض فرو خورده ی مندفتر شعر و غزل ، زمزمه پرداز شده
شعله برپا شده از فطریه ی بوسه ی توو اذان سحرم ، ا

ادامه مطلب  

 

دلم میخواس با لیلا حرف میزدم
دلم میخواس با صداش بغلم میکرد
اصا سر همین خواستن دلمه ک پی اماشو درست و حسابی جواب نمیدم
چن سال پیشا نیس ک زل زده باشم ی پنجره اتاقشو هی بگم زنگ بزن زنگ بزن زنگ بزن
من روم نمیشه تو زنگ بزن
حالا زل میزنم ب انلاین بودنش  و میگم
صدام کن
صدام کن
صدام کن
 
 
+پی ام دادم بهش "صدا کن مرا،صدای تو خوب است"
دو مین گذشت سین نکرد 
تا دقیق پنجم فرصت داشت وگرنه پاکش میکردم دقیقه سوم سین کرد
هیچی نگفت  نگاهم ب اف شدنش بود
دقیقه ششم زن

ادامه مطلب  

خاکستر  

بی تابم 
بی تاب آن لحظه ی ناب 
که در سکوت 
فقط به چشمانت زل بزنم 
در حسرتم 
تا وقت آن لحظه 
باران نبارد 
تا در خلوتم بی تو 
به جنگ دلتنگی نروم 
 
نروم تا بتوانم دوباره بازگردم 
بازهم در ژرفای گرمای وجودت بسوزم 
دانه دانه خاکستر ها در تو حل شوند 
باز هم یاد بگیرم 
کنار پنجره 
با یاد تو قهوه ام یخ کند 
 
حیف 
حیف که فرط دلتنگی 
خودم را از وجودم غافل ساخته 
در نبرد با فهمم خراب باخته 
بر تنم شلاق می زند 
به کنج اتاق پرتم می کند 
 
حیف 
حیف که بی تو

ادامه مطلب  

آسمان آبی  

آسمان آبی
 
 
زنهایی با چادرهای سیاه، سفید، و بعضی هم با چادرهای رنگ به رنگ گلدار، گُله شده بودند پشت پنجره فولاد. دست به دعا و زمزمه کنان به نیایش و خواهش.
زهرا هم در میانشان بود. زهرا اما در سکوت و قطره اشکی که از گوشه چشمش بیرون زده و بر گونه اش مانده بود. زهرا حرف نمی توانست. دلش را به خدا داده بود و با زبان دل حرف می زد. به خدا درددل می کرد. از رنجی که بر او آمده بود. از دردی که به جان داشت. از اندوه بی زبانی.

ادامه مطلب  

907.  

ماهی !حالم خوب بودا ولی یهو چشمامو که باز کردم دلم گرفت. تو میدونی چرا؟
ماهی کار امروزمون درست بود؟ چه میدونم شایدم داریم اشتباه میکنیم.
ماهی! هیچی ولش کن نمیدونم چطوری بگم.
+چهره دکتر ص از ذهنم نمیره.
+ اون شاخه ی درخت که رنگ پاییز روش نشسته... درخت نارون ... همون که هربار وقتی از اون پنجره ی فسقلی چشمم بهش میخوره و حس میکنم که.... حس خوبیه ولی میدونی راستش الان حوصله ندارم توصیفش کنم .
+دلم گرفته....
+وقت استراحت تمومه ماهی بریم چای بخوریم و درس بخونی

ادامه مطلب  

از مجموعه حکایات بر و بچ هلند  

اولین بار که تابلو "دختری با گوشواره مروارید" از یوهانس فرمیر را دیدم نفسم حبس شد. تا قبل از آن فقط دیدن ماشینهای خاص نفسم را به این شکل بند میاورد.  در نگاهش چیز غیر قابل درکی هست که او را از دنیای ما جدا میکند. هرچند لبهای نیمه بازش مثل میخی او را به زمین وصل نگه میدارد اما ابروهای نداشته و آن چشمهای تیره که به نقطه ای بی نشان مبهوت مانده اند، خصلتی غیر قابل باور و فرا زمینی به دخترک بخشیده اند که به مالیخولیا نزدیکش میکند. همیشه فکر میکنم اگر

ادامه مطلب  

دعا  

هوا ابریه و داره تاریک میشه تلوزیون داره تبلیغ رنگ مو میکنه من تنها دراز کشیدم روبه روی پنجره 
تنهام و حسابی دلم گرفته مامان رفته دکتر یه یه ربی میشه خدا پشت و پناه همه باشه 
شوشو کارگاهه و من دلم میخواد گریه کنم
الله و اکبر 
خدایا به این وقت عزیز قسمت میدم بچم سالم و صالح باشه و دوازدهم وقتی سونوم تموم میشه منم خوش حال باشم خدایا یه موقه گریون نیام بیرونا به بزرگیت قسمت میدم

ادامه مطلب  

خواستی شعری بگویم شعر من دیگر تویی  

خواستی شعری بگویم شعر من دیگر توییحضرت مضمون زیبای سخن دیگر تویی
یوسفی حتی زلیخایی برایم عشق منبوی ناب و دلکش آن پیرهن دیگر تویی
عشق ممنوعم تویی ؟ممنوعیت در عشق نیستهم نفس هم جان من هم جسم و تن دیگر تویی
یک دژ محکم بنا کردم برایت در دلمپایبند و ساکن ِدر این وطن دیگر تویی
یاسمن ها را رها کردم کنار پنجرهبوی ناب هر سمن هر یاسمن دیگر تویی

ادامه مطلب  

احوال زمستانه...  

اینجاهواخوبه.انگار كه روزای آخراسفند باشه.مامان بعدمریض احوالیش بداخلاق شده.دلم میخوادبغلش كنم امانمیشه.نمیتونم.امشب بعدمدتهاقرآن خوندم.نمیدونم حكمتش چیه كه همیشه سوره یوسف بازمیشه.اینروزابازم كم وبیش خونه شلوغه.بچه هامیان ومیرن.هربار كه پنجره اتاقمو بازمیكنم یاداون حسه میفتم.دفترقدیمیه رو اونشب داشتم میخوندم.خاطراتمو از تو،دانشگاه وبهاراون سال.خبرخوب اینكه دیگه ازصندوق بهم زنگ نزدن ویه نفس راحت كشیدم.امروزرفتیم بازار بامامان.شان

ادامه مطلب  

قصه های طوبی 4  

ساعت 10 شب بود.سر و صدا از توی کوچه به گوشم خورد.از پنجره به کوچه نگاه کردم.دیدم جلوی خونه طوبی خانوم شلوغه.یه اتوبوس سر کوچه منتظر بود.سریع دویدم تو کوچه.طوبی خانوم داشت از همه حلالیت می طلبید و مردم هم به طوبی خانوم التماس دعا می گفتن.داشتم به لحظه خداحافظی طوبی خانوم با همسایه ها رو نگاه می کردم که دیدم مادرم از داخل جمعیت اومد بیرون.ازش پرسیدم : مامان چه خبره؟

ادامه مطلب  

5 دی 96  

امروز افسرده ام..
نه تنها امروز را، که من را کلا افسرده می نامند.
منی ک از زندگی هیچکس، جز دو سه نفر را نمیخواهم را افسرده می نامند.
اما من فقط دلم میخواهد بنشینم کنار پنجره اتاقم. چای بنوشم و موزیک گوش دهم و آسمان را تماشا کنم.
مادرم من را افسرده و منزوی می‌خواند.. غمگین است که دخترش شبیه همه دخترا از مهمانی و دور هم نشینی و جشن رفتن شاد نمی شود.
برایش عجیب است که دختری دارد که تخت و لپتاپ و موزیک هایش را به دنیا ترجیح میدهد..
بنویسم از آن دو سه نفر

ادامه مطلب  

شاید .....  

روزی شعر هایم بدستت می رسد که نه از باران خبری هست ! نه از پنجره شاید هم یک شب که آرام ترین حالت ماه باشد چشمت به غزل خداحافظی من افتاد نمی دانم اما آن روز یا شب یادت بیاور که همه دنیا را در چشم تو می دیدم باران رضا پور یکم دیماه 96






 

ادامه مطلب  

فروغ فرخزاد  

روزی.. روزگاری
شاعره ی زیبایی شاید با فنجانی چای کنار شیشه ی پنجره نشسته بود.. 
غمگین بود و به پروانه های سپیدی که از آسمان نرم و رقصان سقوط می کردند نگاه می کرد 
و ساکت بود..
ناگهان شعری در قلبش جوانه زد و نوشت : 
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد.. 
 
فروغِ زیبا حالا دیگر زمستان ها پشت شیشه برف نمی بارد اما تمام شاعرها و شاعره ها اندوه را در قلبشان حس می کنند و چه پشت شیشه برف ببارد و چه نبارد به یاد

ادامه مطلب  

توصيه های ايمنی اورژانس برای زمان زلزله  

توصیه های ایمنی اورژانس برای زمان زلزله

سرپرست اورژانس به بیان نکات ضروری برای حفظ ایمنی در زمان وقوع زلزله اشاره کرد.

به گزارش  حوزه بهداشت و درمان گروه علمی پزشكی باشگاه خبرنگاران جوان؛زمین لرزه یکی از بزرگترین بلایای طبیعی است که وقوع آن بدون پیش بینی است اما در این میان رعایت نکات ایمنی هنگام وقوع زلزله از اهمیت بسزایی برخوردار است در این مورد سرپرست اورژانس به بیان این موارد پرداخت.
1-هوشیار بودن حداقل یک نفر از اعضای خانواده2-رو

ادامه مطلب  

نشسته بودم کنار پنجره...  

نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی بیرون نمیزد.قبل از اینکه حرفی بزنم خندید گفت چیه؟ توام مثه بقیه میخوای بگی موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد؟ میخوای بگی اونجوری خیلی جذاب تر بودی؟هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم،ادامه داد از صبح که اومدم دانشگاه هر کدوم از بچه ها که منو

ادامه مطلب  

داستان ما-قسمت ثانی  

اولین پنج شنبه ی زمستون بود و جز معدود پنچ شنبه هایی که می رفتم دانشگاه ...تا وارد سالن شد بود نرگس همه جا رو پر کرد...با حال مستی و خراب امتحان رو دادم انقدرمست بودم که جای فرمول های فیزیک شعر نوشتم تو برگه ام!!؛دیوار مست پنجره و اتاق مست /این چندمین شب است که خوابم نبرده است...با هر حالی که بود برگه رو دادم و اومدم بیرون....بیرون در منتظرم بود با نجابت و حیای خاصی کفت؛بفرمایین این جزوه ی ریاضی...رفت ولی بو نگرسش رو جا گذاشت...
به راه افتادم توی راه پی

ادامه مطلب  

صبر کن سهراب  

صبر کن سهرابگفته بودی قایقی خواهم ساختقایقت جا دارد؟من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...آری تو راست میگویی:آسمان مال من استپنجره, فکر, هوا, عشق, زمین مال من استاما سهراب تو قضاوت کن!!! بر دل سنگ زمین جای من است؟من نمیدانم که چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست...کجایی سهراب؟آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی آخر؟ زخم ها بر دل عاشق کردند، خون به چشمان شقایق کردند... تو کجایی سهراب؟که همین نزدیکی عشق را دار زدند، هم

ادامه مطلب  

شهد شیرین مجنونان عاشق  

شهد شیرین مجنونان عاشق
 
نام شفایافته: محمد
تاریخ شفا: 1373
 
هوا سخت ورم کرده بود. محمد کنار پنجره ایستاده بود و به توده ابر سیاهی که همه آسمان را پوشانده بود و نمی بارید، نگاه می‌کرد. محمد در تفکر شد.
-  بروم یا نروم؟
برای پاسخ سوال ذهنش در ابهام و تردید بود. از دیروز که خبر را شنیده بود تا حالا که موضوع را با مادرش در میان گذاشته و از او اظهار نظر خواسته بود، چند بار این سوال را از خود پرسید. مادر گفت:
- دلت را به خدا بده و برو.

ادامه مطلب  

علامت سوال  

یه پنجره با یه قفس ، یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو ، یه خاطرس همین و بس
تو این مثلث غریب ، ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم ، از اونور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه ، خیمه زده رو باورم
میخوام تو این سکوت تلخ ، صداتو از یاد ببرم
بزار کوله بارم روشونه شب بزارم
باید که از اینجا برم ، فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو دلم ، شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس ، منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم ، از آرزو های محال
قصه ما تموم شده ، با یه علامت سوال
بزار ک

ادامه مطلب  

اشک آهویی برای ضامنش...  

باز هم روز وداع یار شد
می رود یارم دلم بیمار شد
عاشقان سوی بهشتش رفته اند
باز جنت مقصد زوار شد
آهوی بیچاره ای جا مانده است
دل به جایش عازم دیدار شد
رو سیاهم من که در دنیای ما
روح پر مهر شما آزار شد
من تو را دارم،ندارم کاستی
هر چه کم دارم ز تو بسیار شد
این همه دل بر ضریحت بسته اند
پنجره فولاد تو دلدار شد
از همان روزی که «حصنی»گفته ای
عشق تو در دین ما معیار شد
روز مظلومیت مولای ما
روز سوز و گریه ی ابصار شد
محمد متین میلادی(سلمان)

ادامه مطلب  

قرمز :)  

میگرن لعنتیم عود کرده و من... مشت کاملی مسکن خوردم تا فقط نبض شقیقه هام بیافته... چراغا رو خاموش کردم، بوی شمع پیچیده، پنجره تا انتها بازه و من رستاک گوش میکنم...
دکتر میگه :نباید چیز هایی ک حالم و بد میکنه برم سمتشون، دکتر نمیدونه من مازوخیسم حاد دارم، دکتر میگه :قوی باش روم حساب باز کرده، دکتر نمیدونه پشتم شکسته...و من دارم برای یک هزارم میلیمتر قد راست کردن جون میدم هر لحظه
چرا همه منِ لعنتی و قوی میبینن چون رژ قرمز میزنم و پت و پهن میخندم ک انگا

ادامه مطلب  

ماه  

پنجره را باز میکنم. هوای بیرون خنک و هوای داخل خانه از گرمای روز همچنان گرم است.آسمان صاف و ستاره ها در حال چشمک زدن. مهتاب خیابان تاریک را روشن کرده است. خانه ها خاموش هستند.چراغ اتاق را خاموش میکنم و پرده را کنار میکشم.نور ماه روی تخت و صورتم میتابد.خیره به ماه نگاه میکنم.در دل آسمان سیاهِ بدون خورشید؛ فقط ماه هست که انگیزه برای ادامه راه میدهد. راه را روشن میکند و صدایت میزند که برو من هستم.هرکس در زندگی خود یک ماه دارد.ماه من با چشمانی نافذ و

ادامه مطلب  

کتاب سال هزاروسیصد وهشتاد/ یکشنبه 18 آذر  

دوست دارم بروم خانه یا بهتر بگویم کلبۀ یک ساحره.
بروم آنجا روی نیمکتی چوبی بنشینم و هم زدن دیگ بزرگ جوشانش را نگاه کنم. نگاه کنم که موش ها پچ پچ کنان در رفت و آمدند و گربه ای سیاه کنار پنجره با افسردگی به بیرون خیره شده. ترس و هیجان را کنار بگذارم برای گربه و بروم بطرف دیگ! پیرزن لبخندی آشنا بزند و ملاغه اش را به سمت من بیاورد. می خوای؟ خوب شده، بخور! (و من خوشمزه ترین سوپ کدوی عمرم را کنار آن جادوگر خوردم)

ادامه مطلب  

خرچنگ های مردابی  

پنجره رو می بندم و روی تختم دراز می کشم. ساعت نزدیکای یکه، چراغا خاموشه و اتاق تاریکه. یهو هوس می کنم آهنگ گوش بدم. دست می برم زیر تختم و از کیفم هندزفری رو در میارم. بی اختیار توی آهنگام سرچ می کنم: "خرچنگ های مردابی". هندزفری رو میذارم توی گوشم و پخشش میکنم. گهگاهی ماشینی از خیابون رد میشه و رد نور چراغش توی تاریکی اتاق از بالای تختم رد می شه. می شمارم، یک بار، دو بار، سه بار، همینطور تکرار میشه:
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلا

ادامه مطلب  

سکانس خوب  

دکوراسیون اتاق کارمون رو خیلی وقت بود میخواستیم عوض کنیم تنبلیمون میگرفت امروز قرار بود بریم امپول انفولانزا برامون بزنن و ما هم که دنبال بهانه بودیم امروز نریم یادمون اومد ای وای اتاقمون تمیز کاری میخواد با ف شروع کردیم و جاتون خالی یه اتاقی درست کردیم دسته گل. ف میگه الان میفهمم اتاقمون چقدر چرک بود و باید زودتر تمییزش میکردیم خلاصه الان داره نم نم بارون میاد و پنجره رو باز کردیم بوی خاک نم گرفته و شیر کاکائو (البته تاریخ دار) هم که داریم

ادامه مطلب  

امروز  

بعد کلاس خیاطی بغل میوه فروشی یدفع دیدم آقا ر م از اون طرف خیایون دار میاد این سمت.من دیدمش حوصله نداشتم اون منو ببین.سرمو انداختم پایین.سمت میوه فروشیو نگاه کردم.چون حالم ازش بهم میخور.وقتی از بغل میوه فروشی رد شدم یکم سرعتمو بیشتر کردم که مثلا نبینمش حالا باماشین از بغلم رد بشه.خیالم که راحت شد رسیدم ایستگاه سوار تاکسی شدم در ماشین رو که بستم.سرمو آوردم از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم بغل پیاده رو آقا ر م ظاهرشد مثلا گوشی دستش دار با تلفن ح

ادامه مطلب  

میانه  

امروز که یواشکی سرک کشیدم 
و یک کمی دلم گرفت از ... بگذریم ...
یواشکی سرم کشیدن کار بدیست ؛))
اجی بزرگ امروز زنگ زد بهم و یه خاطره از 
شش سال پیش و گفت ..‌ کمی ناراحت کننده بود 
من قسمتی از رویاهاشون بودم و خرابش کردم :(
اما خب دارم سعی میکنم ( فک کنم البته اینجوره ) جبران کنم !
انگار حجم یه عالمه حرف مونده تو مخم و نمیزارن بفهمم چی میخوام بنویسم :/
یه چیزی بگم ؟ همش حس بهار و دارم 
تو پاییزم همینجور بودم انگار فصلها عوض نمیشن و من توی بهار قفل شدم 
خدار

ادامه مطلب  

جواب ِ درست اینه: نمیدونم...  

تا حالا چند بار از خودت پرسیدی: «چی خوشحالت می کنه؟»، «چقدر به شاد بودن اهمیت میدی؟» سال ها پیش، وقتی که رویا از من دور بود... خوشحالی ِ من تصور جایی بود که الان ایستادم. اما امروز و دیروز هایی که به امروزم نزدیک بودن رو،خوشحال نبودم... من عاشق ِ اتوبوسم، صندلی ِ ردیف ِ آخر کنار ِ پنجره... من عاشق پل عابر پیاده ام، مخصوصا اونایی که خلوتن و میشه میونشون دور خودت بچرخی... من عاشق دریام، ساعت ها نشستن و گوش دادن و تماشا کردن... من عاشق کتابام، تجربه ک

ادامه مطلب  

"برگ ریزان پاییزی"  

امروز از کتاب خونه ، 4 تا کتاب گرفتم.هنوز نخوندمشون ولی خیلی دلم می خواد زودتر شروعشون کنم.امروز صبح وقتی از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه می کردم پایین درخت پر از برگ بود.تعجب کرده بودم.ولی انگار دیشب اونقدر سرد بوده که باعث شده بود برگ ها بریزن.پاییز هم قشنگیای خودش رو داره ولی نمی دونم چرا امسال به اندازه ی زمستان سرد شده.بعضی وقتا به این فکر می کنم که مردم جاهایی از کشورمون که زلزله اومده چطور با این سرما کنار میان.واقعا سخته.امیدوارم هرچه زو

ادامه مطلب  

با الها ....  

سلام  ....
 
" خداوندا " 
برگ در هنگام زوال می افتد و میوه به هنگام کمال 
اگر قرار بر رفتن است میوه ام گردان و بعد ببر
" بارالها "
زمین تنگ است و آسمان دلتنگ 
بر من خرده نگیر اگر نالانم...
من هنوز رسم عاشقی نمی دانم
" خداوندا " 
کمکم کن پیمانی را که در طوفان با تو بستم, در آرامش فراموش نکنم و در طوفان های زندگی با " خدا" باشم نه ناخدا
" بارالها "
به دل نگیر اگر گاهی "زبانم " ازشکرت باز می ایستد
تقصیری ندارد 
قاصر است کم میآورد دربرابر بزرگی ات....
لکنت می گیر

ادامه مطلب  

بازی پیکان و شهرداری ورامین  

این بازی به صورت کاملا پایاپای در ست اول آغاز شد و بازی سختی برای هر دو تیم رقم زد اما در پایان ست دوم دو تیم1_1مساوی شدند.در ست سوم بازی خیلی نزدیک تر از ست های قبل بود ولی سرانجام پیکان توانست28_26شهرداری ورامین را مغلوب کند.در ست چهارم شهرداری ورامین کمی بهتر از شاگردان پیمان اکبری ظاهر شدند و موفق به بردن این ست شدند تا بازی به ست پنجم کشیده شود.در میانه ی ست پنجم،بی دقتی بازیکنان شهرداری ورامین و بازی خوب پیکان موجب شد پیکان4_8جلو بیفتد.تعویض

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1